موسیقی | دولپه | غذا

IMG_7377.JPG

نه عزیزم. وقتی همه چی خوبه که نمی نویسی. می نویسی تا درمون شی. می نویسی تا نمیری. بنویسم تا نمیرم. این مهاجرنشینی داستان هاش تا ابد باهات  هست و تمومی هم نداره. همیشه یه غریبی. یه بیگانه ای که انگار مجبوره تا ابد از این خونه به اون خونه کوچ کنه. خودش نمی خواد اما مجبور میشه. نه یه آدم نه یه اتفاق و نه یه سانحه. فقط یه ذره ی خیلی خیلی کوچیک که از انگشت دست بزرگتر نیست.  یه موش فقسقلی کاری می کنه که به هیچ بودن هویتت پی ببری. که هیچ کس نیستی و مجبوری با یه کوله پشتی و یه کیف پول از اون همه وابستگی که اسمش رو میذارن زندگی دور بشی. همش که نه اما بدبختی هاش بیشتر از روزهای راحتشه. زندگی رو می گم. شاید هم مهاجرت باشه. از روزی که پام رو گذاشتم همه ی کارهاش رو باید خودم می کردم. نمی دونم چرا نمی خوام بگم نمی تونم. خوب بابا جان یه بار برگرد بگو نمی تونم پاشو برو خونت دست از سرش بردار. این شهر و این کشور رو می گم. ۷ ساله که تنها درمون این حس های تنهاییم فقط غذا و موسیقی بوده. فقط این دوتا رو پیدا کنم حس می کنم به خونم نزدیکم. چند ماهه که این خونه موش داره. مرطوبه چون هم وسط جنگله هم روبه روی دریاچه. آردهای خوشمزه هم که داره. خوب همه چی هست دیگه. چرا نیاد. یکیش رو چند ماه پیش گرفتیم اما یه هفته پیش باز یه فسقلی اومد. فک کردم تا دیروز رفته اما دیدمش صب. تا چراغ رو روشن کردم. داشتم با مامان حرف میزدم. فقط شروع کردم به جیغ زدنننننن. حالا بزن کی بزنننننن... کلا وقتی ببینمش احساس می کنم ضعیف ترین آدم روی زمینم. هیچی جوووون ندارم. هیچ کسم پیشمم نبود و فقط تلفن و مامان که براش جیغ بزنم. همینننن. آره بابا. کلی پیشرفت کردیم. میشه جیغ زد واسه مامانت و باهات همدردی کنن. همین جاست که می فهمی هیچی نیستی و هیچ کس رو نداری. بارها  و بارها این حس رو تجربه کردم. اینکه دستت به هیچ جا بند نیست و این فشار و سنگینی روی دلت رو هیچ کس و هیچ چیز براش درمون نیست. باید دیروز می رفتم تولد کوروش. زنگ زدم که نمی تونم بیام. یعنی اصن با کسی نمی تونستم حرف بزنم و می خواستم فقط خونه ی خودمون باشم. همین. کل صبح رو تو ماشین با یه کوله اشک ریختم.  

ناتالی کلی اصرار که نه باید بیای و بعدش برو با کوروش موش رو بکشید. حس کردم بدش اومد و شک کرد به حرفم منم که همش زرت و زورت می ترسم مبادا کسی از دستم ناراحت بشه وسایلمم رو گذاشتم هتل و رفتم خونشون. دمش گرم که اصرار کرد که برم. کوروش دست پختش حرف نداره. خورشت بادمجون به چه خوشمزگی پخته بود. اون نهار بهترین دوا بود. عشقی که به خورشتش داشت وقتی داشت می کشید برامون با اون بادومجون های خوشگلش فک کردم که همین جا یه خونه ست. همه چی سرجاش بود. نه اون مکان، اون حسه. معماریش درست بود.

بعدش ولوو شدیم رو زمین و شروع کرد به تارش رو کوک کردن منم تمبک ام رو داغ کردم. بقیه بهمون یکم توجه کردن اما زود خسته شدن و رفتن سراغ حرفهای امریکایی زدن. ما غرق شده بودیم فک کنم. انرڑی عجیبی این دو تا ساز دارند. عجیب. ولموون می کردن تا صبح می زدیم اما دیدیم زشته. اونا خیلی براشون بی معنی بود این همه دیگه. چی بگم والا. خلاصه. 

IMG_7366.JPG
23168059_10214586480405650_6314740893225516304_n.jpg

خلاصه که تا بوده همین بوده که غذا پختن و موسیقی دوای منه تو این کشور غریب. تو هتلم. یاد ۵ سال پیش می افتم. همین اتفاقها دقیقا افتاد. عینش. یکی تار می زد و خورشت بادمجون می پخت و میذاشت جلوم انگار که بهش دنیا رو دادن و من غش می کردم و حالا الان یکی دیگه تو همون شرایط اینطوری. زمونه باهام شوخیش گرفته؟

دم همه ی این دواها گرم.