آب نداره اما نور داره. خونه ی طبقه ی دوم.

IMG_7552.jpg

شش ماه پیش بود تقریبا که اولین بار موش رو دیدیم تو خونه. اون موقع هم خونه دیده بوده اش. همین کولی بازی های این دفعه رو درآوردم. واقعا همین طوری. نه کم نه بیشتر. همون اوضاع کوله پشتی. ماشین. اشک نبود چون هم خونه نمی ترسید و تنها نبودم. این دفعه تنها بودم. بهم همین آپارتمان طبقه ی دو رو دادند. همین جا بودم شش ماه پیش هم. یه هفته. اون خونه نور گیر نیست. هیچ وقت آفتاب رو نمب بینم واسه همین هم هست که هیچ وقت خشک نیست و مرطوبه. سرماش هم به خاطر همینه. یه حس عجیبی داره. با اینکه خیلی خوشگله و منظره ی به سمت دریاچه داره با کلی درخت و پرنده اما حس گرمای کنج بودن خونه رو نداره. اینجا داره. این خونه داره. با اینکه مال من نیست. معماریش گرمم می کنه. وقتی حس گرم و نرم خونه رو داشته باشی می خوای کارهای خونه ای بکنی. می خوای دعوتشون کنی خونت بیان باهاشون شراب بخوری، بگی، گوش بدی، بذاری بگن از جریاینات زندگیشون، تو بگی و خلاصه شلوغ باشه. سرو صدا. اون قدر که تنهاییهات توشون گم شه. نه هر کسی. اونایی که بهشون حس نزدیکی می کنی. اونایی که تو هر شرایطی باهات هستن و تنهات نمی ذارن. خیلی نیستند اینها. اینجا یا هر جایی. خیلی نیستند. 

آمدند وکلی خندیدیم و شراب خوردیم و از بدبختی ها و خوشبختی هاش گفتیم. موند. برای یک مدت کوتاه. موند. رفت. معنی این اومدن ها و رفتن ها رو خیلی وقته نمی فهمم. نه اینکه نفهمم. خیلی فکر می کنم بهشون. تعریف ما ازشون اومدن و رفتنه. اما اونها همیشه هستند. شاید بیشتر هستند وقتی در واقعیت نیستند. نمی دونم.

یک بار دیگه اومدند بعد از چندین ماه و گفتیم و خندیدیم و باز هم از حرفهای مهاجرت، آمریکایی ها، اینجا خوبه یا ایران، ایرانیا چجوری اند. ما چرا این طوری، اونها چرا اینطوری. یکی دیگه موند.

دلیل نوشتن هام گذشته ست. دلیل نوشتن هام رابطه هاست. رابطه. دو تا. می گفت چرا بیزینس ها شکست می خورند؟ خودش می گفت. می گفت که چون کوچیک شروع نمی کنند. کوچیک کوچیک شروع می کنی بعد میری جلو. چرا من نمی تونم کوچیک شروع کنم. دلیلش تنهاییه؟ غربته؟ هوسه؟ چرا این جوری میشه. احتمال شکست خوب حتما زیاد میشه. عشق و رابطه رو باید کوچیک شروع کنیم؟ مگه میشه؟ بیزینس مگه نمی گن همون آدمیزاده؟ باید مثل انسان باهاش رفتار کرد؟ چرا سرد میشن رابطه ها؟ خوب شروع میشه که. عشق رو نمی دونم داره یا نه اما حرکت توشه. ضربه زیاده. نزدیکی زیاده. نزدیک میشن. زیاد و زیادتر. گرماش زیاد میشه. احتمال به هم رسیدن خیلیه. احتمال یکی شدن خیلی زیاده. به هم نمی رسن ولی. جسم شاید. اما جسم و روح یکی نمیشه. شاید واسه چند ساعت. شاید یک شب. ولی نه همیشه. عاملی هست که جداشون می کنه. جدا که نه. اون فاصله همیشه هست.. فکره؟ عقله؟ اون یکی طبیعته؟ شاید. طبیعتش می گه که نزدیک باشند تا یک جایی به هم برسند. نمی رسند. نمیشه. نشد. رفته رفته فاصله زیاد میشه. حرکتشون کم میشه. تشعشع ها کم میشه. سرد میشه. جدا میشن. جدا که نه. فاصله ای که مثل آبراه تنگه میشه دریا. هیچ وقت نرسیدند. فاصله زیاد شد.

تاریخ زندگیم داره عینش رو تکرار می کنه. همین اتفاق ها. همین طوری که صورت مثل جوجه رو می دیدم کل شب و روز. اون اولهای شش سال پیش شب و روز بود. نه کل شب و روزها. بعضی از کل شب و روزها. آخرها فقط یکم. خیلی خیلی کم. شاید خیلی از دور کم از نزدیک. هیچی. خیلی از دور. همش از دور.

داره تکرار میشه. شش سال پیش. مو به مو. دو تا لپه ی مثلثی زرد. فک کنم خیلی دارم دری وری می گم.