خونه ی طبقه دوم

IMG_7496.JPG

فعلا تا تکلیف معلوم شه یه جایی بهم دادن که دو طبقه پایین تر از جای قبلیه. دارم زندگی فرضی ای که تو ذهنمه رو از پایین تر از حد معمول می بینم. انگار نشستم دارم از رو زمین می بینمشون. درختها رو می گم. زندگی ها رو. هفته ی پیش انگار یه طوفان اتفاق افتاد و همه چی رو خراب کرد. احمقانه ست اما طوری بود که فقط پا به فرار گذاشتم. فقط می خواستم برم. اگه می تونستم دورتر می رفتم اما لعنتی باید برمیگشتم سر کار و مجبور بودم یه ساعتی اینجا باشم. انقدر دور می خواستم برم که نبینمش. خونه رو می گم. نه صدایی ازش بشنوم نه حتی پا بذارم توش. لعنتی. نمی دونم ترس بود، چندش بود، لوس بازی بود یا حساس بودن بی مورد. اصلا نمی دونم چی بود. وحشتناک بود فقط. 

شاید همیشه بوده و من تازه دارم می بینمش؟ شاید موش های زندگی مون که اذیتمون می کنن یهو خودشون رو نشون میدن؟ یا همیشه ؟ این پاراگراف ...

تو خونه ای که خیلی اتفاق های عجیب برام افتاده. اصلا هم برام مهم نبود برگشتن. یه موش کثیف و زشت فراریت میده. شاید خودش فک نکنه کثیفه یعنی واقعا هم کثیف نیست اما برای من هست. برای ما هست. شاید بعضی آدما. کاراش. ورجه وورجه کردنش و رفتنش از دستشویی تو کمدم. یه هفته نه ورزش کردم نه قهوه ی کافه ی مورد علاقم رو خوردم. نه نهار و شام سر کار که فک می کنم یکی از بهترین غذاهاست رو خوردم. خلاصه همه چی متفاوت و به خیال خودم نا سالم. نا سالم نیست. فقط برای من ناسالمه. همه دارن همون ها رو می خورند و آخ هم نمی گویند. نشون میده تغییر برام سخته. خیلی. واسه همه همینه؟. پس چرا هی حسام می گه حواست باشه یه جا نمونی. 

صبح که رفتم ورزش و بعدش تونستم رو به روی دریاچه مثل همیشه به تنم کش و قوس بدم و یکم یوگا کنم حس کردم چقدر حس امنیت دارم. باز انگار خون تو تنم جریان پیدا کرد. به فکر این افتادم که باز مثل همیشه موهام رو سشوار بکشم و برم وایسم رو به روی آدم هایی که دنبال غذای خوب هستند و براشون از خاصیت غذاهامون بگم. نمی دونم این آرامش خونه بود که حس وظیفم رو دوباره پررنگ کرد یا به دلیل حس وظیفه ای که دارم برگشتم خونه. یا شاید هم عشق بود. عشق به کارم. این عشق یا احساس وظیفه دو تا حس مبهم اند که خیلی بهشون فکر میکنم.

یه هفته ست فکر کنم یا مریض شدم یا به قول بابام شاخک هام داره بیشتر کار می کنه. به هر صدا و هر حرکتی صد برابر فکر می کنم. به همه ی این صداها و حرکتها شک دارم. حواسم کلی جمع تره. نمی دونم خوبه یا بده. ممکنه بشه وسواس. بعید نیست.

چقدر آدمیزاد حساس و ترسو هست و خودش خبر نداره. شاید هم چون جوونم و دخترم. جوونم رو خوب اومدم. نمی دونم. اما میری دوباره برمی گردی. شاید چون چاره ی دیگه ای ندارم برگشتم یا از خودم خجالت کشیدم. نمی دونم. فعلا تا اینجا می دونم که تو اون خونه حالا حالا ها نمی رم. فقط حاج حافظ شیرازی نفهمیده که تو خونه ی من موشه. از سازمان دفاع از حقوق اجاره نشین ها تا همه ی دوستهای حومه ، کل کارمندهای مجتمع. ایران هم البته نصف فامیل می دونند.