The hole and the color

22729088_10214495961182726_7076905983454469451_n.jpg

میگن که قهوه ای خالداره اما من فک کنم رنگ نداره. یه تاریکی اونجا سو سو می زنه. نمی بینی مگه؟ پروازش اما آبیه. در نهایت آرامشه و مغزش مثکه هیپنوتیزم شده. حواسش اصلا به اون رنگه که دورشه نیست. صورتیه؟ بنفشه؟ معلموم نیست فقط مثکه رنگه. مسخ رفتنشه و این تنها کاریه که بلده. باید این پاراگراف امروز رو رو سه تا موضوع رنگ و بی رنگ ادامه بدم. امروز تا الان همین ها رو نوشتم اما خوبه که تن بی رنگش رو وسط رنگها دیدم باعث شد این چس مثقال رو بنویسم. نوشتنم افتضاحه. تازگیها فهمیدم. شب فک کنم بیشتر بنویسم. امروز ۲۵ اکتبره. ۴ سال پیش همین نقطه ای که تو این عکس هست از یه سری پرنده که دارند به همین سمت پرواز می کنند فیلم گرفتم با موسیقی زمینه ی النی اما اون روز که این عکس رو گرفتم داشتم تاکاهیوری ژاپنی رو گوش می دادم. تو این عکس یکیه. ۴ سال پیش خیلی بودند. یه دسته که می دونستند انگار باید از کجا به کجا برند. از شمال همیشه به سمت جنوب در حرکتند. از بالای ساحل میرند اون پایینها. توی اون فیلم قبل مشکی اند اما این سفیده. شاید هم چون سفیدیش رو دیدم بین رنگها چشمم روش قفل شد و از ماشین پریدم بیرون تا بگیرمش. تا بالش رو باز نکنه برای پروازش اون سیاهیه دیده نمیشه. همه فقط سفیدیش رو می بینند. مگر اینکه بخواد اوج بگیره و بره. تا نشسته خیلی خوشگله. سفیده. چرا سفید خوشگلتر از سیاهه؟ چرا من می خوام همه چیزهام سفید باشه به جای سیاه؟ فقط منم؟ یا؟